تبليغاتX

نیلوفر تنها
............

 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:47  توسط نیلوفر | 
این برایه توئه....
كاش ميشد هيچ كس تنها نبود كاش ميشد ديدنت رويا نبود من دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود گفته بودي كه فردا ميرسي كاش روز ديدنت فردا نبود
2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 16:10  توسط نیلوفر | 
فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار
كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو
بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار

خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟

خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:26  توسط نیلوفر | 
چقدر چراها زیاده...

 

چرا همه نامرد شدن؟؟

چرا یکی یهویی باهات بد میشه؟؟

چرا آدما اینقدر مغرورن؟؟

چرا یکی خودش پیشنهاد میده یکاریو انجام بدمو وقتی به حرفش گوش دادمو اون کارو کردم باهام بدترین کارو کردو تنهام گذاشت؟؟اون که میخواس اونکارو کنه پس آخه چرا به من گفت بیام؟؟کاشکی اونکارو نکرده بود..اون کارش برام از صد تا فوشم بدتر بود...

چرا تا منو دید رفت؟؟

چرا تا وقتی نمیشناختمش همش سراغمو میگرفتو میگفت بیا باهم حرف بزنیم ولی وقتی بهش گفتم باشه و هر روز میدیدمش یهویی گذاشتو رفتو دیگه هر هفته به زور میتونستم پیداش کنم؟؟..چرا بام اینکارو کرد؟؟چرا ازم خسته شد؟؟من که همیشه سعی کردم کاری نکنم از دستم ناراحت شه...پس آخه چرا اینطوری شد؟؟

چرا یهویی آدما عوض میشن؟؟

چرا وقتی داشتم باهاش حرف میزدم وسطه حرفام رفت؟؟

چرا من وبلاگ ساختم؟؟

چرا رفتم تو تبیان؟؟

کاشکی هیچوقت وبلاگ نمیساختمو با تبیان آشنا نمیشدم...اینطوری آدما رو نمیشناختم...مجبور نبودم از دستشون ناراحت شمو حتی بعضی وقتا اشکام به خاطره کسائیکه بی ارزشنو به یادم اصن  نیستن در بیان...

اصن چرا من امروز مدرسه نرفتم.....

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 10:25  توسط نیلوفر | 

خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , صادق


...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
-
اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
-
اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
-
دوهفته دیگه باز میام ...
-
باز میام ...

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 18:14  توسط نیلوفر | 
نوشتنی دوباره فقط به خاطره تنها امیدو تنها کسی که برام مونده ..

میخواستم دیگه تا آخره عمرم این وبلاگو آپ نکنم ولی امروزو فقط به خاطره دلم و بهترین دوسته وبلاگیم آپ کردم..

 

در خواب ناز بودم شبي

ديدم كسي در ميزند

در را گشودم روي او

ديدم غم است در ميزند

اي دوستان بي وفا

از غم بياموزيد وفا

غم با همه بيگانگي

هر شب به من سر ميزند!!!!!!

 

وقتي كه بهم گفتي تا آخر دنيا باهات ميمونم

اون موقع بود كه فهميدم چرا ميگن دنيا

دو روزه!!!!!!!!!!!!!!!؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 14:52  توسط نیلوفر | 

پيرزن باتقوايي در خواب خدا را ديد و به او گفت : « خدايا من خيلي تنهايم ،‌آيا مهمان خانة من ميشوي ؟ » خدا قبول كرد و به او گفت كه فردا به ديدنش خواهد آمد

پيرزن از خواب بيدار شد و با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد .رفت وچند نان تازه خريد و خوشمزه‌ترين غذايي كه بلد بود را پخت و بعد نشست و منتظرماند .

چند دقيقه بعد در خانه به صدا در آمد ،‌پيرزن با عجله دويد و آن را باز كرد . پشت در پيرمرد فقيري بود . پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد . پيرزن با عصبانيت سر پيرمرد فقير فرياد زد و در را بست .

نيم ساعت بعد باز در خانه بصدا درآمد. پيرزن دوباره در را باز كرد . اين بار كودكي كه از سرما مي‌لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغر كنان به خانه برگشت .

نزديك غروب بار ديگر در خانه بصدا در آمد . اين بار پيرزن مطمئن بود كه خدا آمده است . پس با عجله به سمت در دويد . در را باز كرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود . زن از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه‌اش غذايي بخرد .پيرزن كه خيلي عصباني شده بود ، با داد و فرياد زن فقير را دور كرد .

شب شد ،‌ ولي خدا نيامد ،‌پيرزن نااميد شد و رفت كه بخوابد ،‌شايد يكبار ديگر خدا را در خواب ببيند .

پيرزن خواب خدا را ديد اما با ناراحتي به خدا گفت :‌ « خدايا!‌مگر تو قول نداده بودي كه امروز به ديدنم مي‌آيي ؟‌»

خدا جواب داد :‌« بله من سه بار به خانه‌ات آمدم ولي تو هر سه بار در را برويم بستي !! »

 

 

 

الهی...

آخی اینا چقد نازن.. (به مطلبم چه ربطی داره خوداییش خودمم نمیدونم)

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 19:11  توسط نیلوفر | 
یه مطلبه مسخره مثه روزای دیگه..

سلام:

امروز میخواستم وبلاگمو یه جوره قشنگ آپ کنم ولی نتونستم یه عالمه از دیشب نوشتم آخه دیشب رفته بودیم شهربازی خیلی خوش گذشت جا همتونم خالی بود.. . خواستم تو وبلاگمم بذارم  ولی وقتی اومدم بذارم نتونستم نمیدونم چرا ،شاید روم نشد،شاید با خودم فک کردم و گفتم اگه این همه نوشته رو اینجا بذارم یه نفرم نمیخوندشون همینطوری نخونده میان نظر میدن و یه عالمه شایدای دیگه..

خیلی وقته که دلم میخواد از دسته زمونه ،از دسته کارایی که باهام میکنه،از دسته مردمانه بی رحمش سر به بیابون بذارم.امروز به این موضوع خیلی فک کردم..به این موضوع که چه جوری آدما خودکشی میکنن ..؟؟ ،امروز فک کردم که چطوری میتونم خودمو از این دنیا راحت کنم.ولی هیچ راهی پیدا نکردم همه راها دردناکن،ای کاش میشد بدونه درد همین الان بمیرم..

یه سخنه قشنگ:

اگه احساس كردي گناه يك نفر اونقدر بزرگه كه قابل بخشش نيست بدون كه اون گناه بزرگ نيست اين قلب توئه كه خيلي كوچيكه!!!!!!!!!!!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 12:8  توسط نیلوفر | 
داداشی بابته همه چیز ممنونم..

 

بچه ها

داداش امیرم یه لطفه خیلی خیلی بزرگ بهم کرده ..این قالبه وبلاگم که یه عالمه تغییر کرده همش کاره داداش امیرمه واقعا" ازت ممنونم داداشی نمیدونم چه جوری زحماتتو جبران کنم..خیلی خوشحالم از اینکه داداشی به خوبی و مهربونیه تو پیدا کردم..امیدوارم هیچوقتم از دستت ندم..اینم وبلاگه داداش امیرمه بهش حتما" سر بزنید :

عشق پاک ..

 ولی بچه ها  خداییش وبلاگم خیلی قشنگ شده مگه  نه؟؟؟

 

 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 14:11  توسط نیلوفر | 

تابستون داره تموم میشه چقدر بده ،من نمیدونم چی میشد اگه 3 ماه تابستونو میرفتیم مدرسه بد 9 ماه دیگه رو تعطیل میبودیم چقدر خوف میشدا ای کاش اینطوری میکردن مدرسه ها رو ..

 

 

 

گاهی وقتا آرزو می کنم که  ای کاش جای اون  بچه ی 5 ساله بودم که تو خیابونا با   لباس و شلوار پاره داره راه می ره و تمومه د ستا و پاهاش کبود شده و یه گاری کهنه هم داره که توش پره از مقوا و کاغذ...اینجوری شاید دله مردم که از سنگه برام میسوخت و همشون از روی ترحم بهم نگاه میکردن همون نگاه مهربانانه هم برام کافیه و به غیر از مهربونی هیچ چیزه دیگه یی ازشون نمیخوام..

 

من از چشمان خود آموختم رسم رفاقت را

                           چو هر عضوي به درد آيد ، به جايش ديده مي گريد

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 12:37  توسط نیلوفر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
((نگاهي نكنيم كه دل كسي بلرزد ، خطي ننويسيم كه آزار دهد كسي را، يادمان باشد روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست...))

من درد تو را ز دست آسان ندهم ... دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم ... کان درد به صد هزار درمان ندهم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
عشق پاک
  جلوه عشق
  شهر خاطره ها
  دلخسته
  جکستان
  کلبه تنهایی من
  دفتر چه خاطرات يه آدم شاد
  کلبه گیتار
  حرفهای رفیعی
  همه چیز درباره ی ورزش و شوتبال و اینا
  ترانه عشق
  پسر جهرمی
  بچه های عاشق
  نیلوفرانه
  بهترین دوست
  ( $$$ Love City $$$ )
  برای عشق تازه،اجازه بی اجازه
  Amin NEWS
  بروبچه باند 007
  سجادامید
  هک
  بودن من در گرو بودن توست
  تا حالا عاشق شدی مثل من
  یاور همیشه مومن
  مترسكها نمي ميرند
  <-...التماس...->
  حرف دل
  حرفای تنهایی من...
 
لوگو خودم




لوگو دوستان


عشق پاک

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان