((((به نام آنكه جدايي را يك قانون ناميد))))
جدايي را نمي خواستم خدا كرد
نمي دانم كدام ناكس دعا كرد
بيا بلبل بناليم هر دوتايي
بناليم هر دو از درد جدايي
يار با ما بي وفايي مي كند
بي سبب از ما جدايي مي كند
شمع جانم را بشكست آن بي وفا
جايي ديگه روشنايي مي كند
مي كند با خويش و خود بيگانگي
با غريبان آشنايي مي كند
خدايا هر كه با من آشنا شد
نمي دانم چرا ازمن جدايي مي كند
نمي دانم از اول بي وفا بود
يا كه نازش كشيدم بي وفا شد
پرستوها چرا پرواز كرديد
جدايي را شما آغاز كرديد
ميگفتي بدون من از زندگي سيري
ميگفتي بدون من يک روزه ميميري
ديدي همه ي حرفات دروغ بود
شايد از سادگيه من بود
کاش باور نميکردم حرفهاي قشنگت را
کاش ميمردم و هرگز نميديدم روز جدايي را
بي تو اکنون شده ام تنها
تو نيز مثل ديگران شدي بي وفا
حال با که گويم غم دوريت را
با که گويم که چه کرد روزگار با ما

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 22:30  توسط نیلوفر
|
خداييش تا آخرش بخونيد
چون خيلي ماجراي قشنگيه:
**رفيق فابريكم خدا**
كوهنوردي مي خواست به قله ي بلندي صعود كند. پس از سالهاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش رازماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه دادتا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و
ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.
كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله
نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط
همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب وبد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر مي كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي كه به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه هاي درختي در شيب كوه گير كرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، كه هيچ اميدي نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ناگهان ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خداي من!
- واقعا فكر مي كني ميتوانم نجاتت دهم؟
- البته ! تو تنها كسي هستي كه مي تواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببّر!
و بعد سكوت عميقي همه جا را فراگرفت.
اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور
كمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
من و شما چي؟ چه قدر تا حالا به طنابي در تاريكي چسبيديم به خيال نجات ؟
تا حالا چه قدر حس كرديم كه خداوند فراموشمون كرده ؟ يكبار امتحان كنيم؛بياييد طناب رو رها كنيم ...
اميدوارم رفيق فابريك هممون خدا باشه
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 15:46  توسط نیلوفر
|
سلام
:
از خوش قدمیم تا اومدم تو میهن بلوگ 2تا مطلب که دادم دیگه شکلکاشو میهن بلوگ جم کرد
منم دیگه طاقت نیوردم اومدم اینجا وبلاگ ساختم اینجا هم شکلک داره هم آب و هواش بهتره
ولی من از بس خوش شانسما
دو روزه دیگه بلوگ فا هم بی شکلک میشه.
**
ميگي عاشق باروني ولي وقتي بارون مياد چتر مي گيري بالاي سرت
ميگي عاشق برفي ولي طاقت يك گوله برف رو نداري
ميگي عاشق گلهايي ولي به راحتي از شاخه جداشون مي كني
ميگي پرندها رو دوست داري ولي ميندازيشون تو قفس
انتظار داري نترسم وقتي ميگي عاشقمي ؟
خب دیگه فلا" خدافسه همگیتون
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 7:38  توسط نیلوفر
|